دستبرد به کیک تولد دایی دور از چشم همه چه کیفی داره. این ژله روش چقدر نرمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ببین تا پلیس نیومده منو به خاطر صحبت با تلفن موقع رانندگی جریمه کنه گوش کن ببین چی میگم
از همه معذرت میخوام که یه مدت نسبتا طولانی نتونستنم مطلبی بنویسم ، باور کنید خیلی گرفتار بودم !!!!
امروز 20آبان 1388 روز نسبتا خلوتی برای من و همکارام بود و به همین خاطر فرصتی پیدا کردم تا یه مطلب برای وبلاگ آماده کنم. الان دقیقا دو سال از زمانی که مشتاقانه انتظار دیدن نشونه ای از یک موجود کوچولوی دوست داشتنی رو می کشیدم می گذره. اون موقع روزها برام خیلی طولانی میگذشت. دوست داشتم هرروز صبح که از خواب بیدار میشم یکراست برم آزمایشگاه و ببینم آیا خدا اون هدیه کوچولو و باارزش رو بهم داده یا نه؟البته این کارو که نمیشد کرد. ولی تا اونجایی که یادمه خدا هم از شورو هیجان قلبی من باخبر بود زیاد منتظرم نذاشت. فکر کنم یک یا دوبار آزمایش دادم ولی آزمایش دفعه آخر رو خوب یادمه . وقتی چشمم به برگه نتیجه آزمایش افتاد، با اینکه تقریبا از مثبت بودن نتیجه آزمایش مطمئن بودم از ذوق احساس کردم یک لحظه خون توی رگهام خشک شد. روی برگه نوشته بود : HCG=550 و در قسمت توضیحات قید شده بود : HCG>10#PREGNANT . من داشتم مادر میشدم و این همیشه بزرگترین آرزوی من بود. احساس کردم دیگه هیچ آرزویی توی این دنیا غیر از سالم بودن فرزندم ندارم با همه اینها الان هیچ جوری باورم نمیشه این فرشته نازنین که روز به روز بزرگتر میشه همون موجود ریز فسقلیه که من هفته به هفته روند رشدش رو از نی نی سایت چک میکردم و وقتی دیدم اندازه یه لوبیا شده کلی ذوق کردم. همونی که هربار با تکون خوردنش قند توی دلم آب میشد و الان هم وقتی میبینم روی پاهای خودش راه میره( البته با دستهای باز درست مثل پنگوئن ها) و هر روز یه شیرین کاری جدید یاد می گیره باز هم دلم غش میره. باورم نمیشه دختر ناز من یک روزی فقط یه موجود کوچولو بوده که من با بیم و امید از سالم بودن و نبودنش، حتی از موندن و خدای نکرده نموندنش روزهای بارداری رو طی می کردم. در مقابل اینهمه حیرت و تعجب مثل همیشه فقط و فقط می تونم خدا رو شاکر باشم که همه کاراش روی حساب و کتابه و اصلا هم نیازی به پرونده و گزارش و پی گیری و یادآوری و سند و مدرک نداره. خداجون خیلی دوست دارم و ازت میخوام که هیچ وقت توی زندگی دخترم رو به حال خودش رها نکنی.
خسته شدم دیگه از این همه مریضی. باورتون میشه من هنوز واکسن یکسالگیمو نزدم. ![]()
نه اینکه فکر کنین خیلی عاشق واکسن زدنما. ولی میخوام یدفعهتموم شه بره دیگه![]()
اولش که ویروس تب سه روزه . بعدم گلاب به روتون ویروس اسهال و استفراغ شدید.که یک هفته من و مامانمو از کار و زندگی انداخت. آخه می دونین. الان تقریبا ۲۰ روزه که من و مامانی میریم سر کار. البته به جز اون یک هفته ای که من مریض شدم. بعدشم مامان و بابا که کارشون زیاد مهم نیست. همش میشینن یا با کامپیوتر ور می رنو یه شکلهای عجیب غریب می کشن یا کتاب می خونن یا روی کاغذ نقاشی می کشن. کار دیگه ای هم بلد نیستن.فقط میرن که حوصلشون سر نره
ولی من صبح ساعت ۶ و نیم بیدار میشم میرم سر یه کار درست و حسابی توی مهد کودک.
اول صبح یکم تاب بازی میکنم.بعدش صبحانه میخورم. میخوابم .موهای بچه ها رو چنگ می زنم و اونا هم متقابلا همین کارو میکنن. بعدشم نهار. و آخرشم مامانی میاد دنبالم که با هم بیایم خونه. فعلا تا آخر ماه رمضون من تا ظهر میرم سر کار. مامانی هم که گفتم چون کارش خیلی مهم نیست برنامشو با من تنظیم میکنه و ظهر میاد دنبالم.
توی یه فرصت دیگه میام بیشتر باهاتون حرف میزنم.
در ضمن اگه یه سایت خوب برای آپلود عکسهای من میشناسین به مامان تنبلم معرفی کنین. سایتی که معرفی می کنین باید سریع و راحت باز بشه. سریع آپلود کنه و مشکل فیلترینگ هم ندشته باشه وگرنه مامانم حوصله اش سر میره و می بندتش.![]()
سانس دوم تولد هم شب با حضور مامان و بابا و مامان جون و بابامنصور و دایی برگزار شد.
همه چیز خیلی خوب بود تا شب که یکدفعه ریحانه تب کرد . تب ۳۹ درجه و خوشحالی جشن روز تولد به نگرانی تبدیل شد. نگرانی از آنفلوآنزای خوکی؛ چون عموی ریحانه تازه از مکه اومده بود و ما روز ۵شنبه رفته بودیم ولیمه اش.
صبح ریحانه رو بردم دکتر. با کلی نگرانی همه چیز رو براش گفتم و اون هم بعد از کلی سرزنش گفت که علائم آنفلوآنزا نیست. براش آنتی بیوتیک داده و تا امروز که دو شنبه هستش هنوز تبش کامل قطع نشده. اگر بعد از ظهر هم تبش بره بالا دوباره میبرمش دکتر.
اینم از ماجراهای تولد ریحانه کوچولو.
و اما ریحانه کوچولوی یک ساله:
یک دستشو به دیوار و مبل و .... می گیره و راه میره. برای چند لحظه هم میتونه به تنهایی بایسته ولی تا متوجه میشه که خودش ایستاده سریعا میشینه![]()
وقتی یه چیزی رو از من میخواد پشت سر هم میگه ماماماماما. و وقتی شیر میخواد میگه ماما به به ماما به به ....
به تاتی میگه دادا
یک لحظه هم یه جا بند نمیشه و همش میره برای اکتشاف جاهای پیچ و واپیچ پشت مبلها زیر میز و ....
هیچ کشو و کمدی توی خونه از دستش در امان نیست.
همینطور ماشین لباسشویی و کشوهای آشپزخونه و فندک گاز.
مهم ترین تفریح سالمش اینه که دستشو توی دمپایی میکنه و توی خونه چهار دست وپا راه میره.
اگرم یه دستمال گیر ربیاره شیشه میز رو به روش خودش پاک میکنه.
عاشق اینه که کیف آدمها رو بریزه بیرون. واین کار رو هم کاملا با دقت انجام میده که چیزی جا نمونه.
هر چیزی رو که بخواد با انگشت نشون میده و ابراز هیجان میکنه و اگر بهش ندیم میزنه زیر گریه و جیغ و داد که البته این خیلی بده و من نمیدونم چطوری باید از سرش بندازم.
با خودکار یا مدا روی کاغذ خط خطی میکنه. و البته خودکار رو به روش خودش دست می گیره.
توی دنیا از همه چیز بیشتر تلفن رو دوست داره و کاملا حرفه ای با تلفن صحبت میکنه. یعنی گوشی رو میذاره بین سر و شونه اش وبا دستش دکمه های تلفن رو فشار میده.
تا پست بعدی خدا نگه دار.
سلام به همه دوستای خوب خوبم. امیدوارم منو ببخشید که یه تاخیر طولانی داشتم. راستش بی حوصلگی، اشکالات دسترسی به اینترنت و بعدشم یه سفر 13 روزه علت های این تاخیر بودن. که الان تقریبا همشون حل شدن. راجع به بی حوصلگیم که برای درمانش اقدام کردم. خودم فکر میکنم افسردگی بعد از زایمان دارم که حالا علائمش رو اومده. ولی خدا رو شکر با مشاوره و درمان خیلی بهتر شدم. امیدوارم دیگه برنگرده چون خیلی حس بدیه. اینترنتم که فعلا خوب کار میکنه. اما سفرمون. جای همتون خالی رفتیم خونه خدا. واقعا عالی و بی نظیر بود. البته من خودم قبلا هم رفته بودم ولی این اولین بار بود که با آقای همسر و دختر گلم رفتم. اگرچه که شرایط سفر به خاطر نوپا بودن ریحانه و ترس از شیوع آنفلوآنزای خوکی خیلی سخت بود ولی با همه سختی هاش شیرین تر از عسل بود. مثل یه خواب عمیق بود. خوابی همراه به رویاهای شیرین. خوابی که همه خستگی هام رو ازم گرفت و بهم انرژی دوباره داد. امید به روزهای قشنگ آینده رو دوباره توی دلم زنده کرد و بهم جرئت تصمیم گیری داد. تصمیم گرفتم علیرغم میل باطنیم ریحانه رو مهد کودک بذارم و برگردم سر کار. فکر میکنم برای خودش هم اینطوری بهتره. آخه این دختر کوچولوی ما، عاشق شلوغیه. دوست داره همش دور و برش پر از آدم باشه. مخصوصا با بچه های بزرگتر از خودش خیلی زود ارتباط برقرار میکنه. طفلک با این روحیه از صبح تا غروب با من توی خونه تنهاست. البته بعضی روزها بیرون میبرمش. ولی روزهایی که توی خونه هستیم خیلی براش سخته. من همه تلاشم رو میکنم که سرگرمش کنم. باهاش انواع و اقسام بازی ها رو می کنم، تمام وسایل خطرناک رو هم جمع کردم که آزادانه توی خونه بازی کنه و به هر جا که دوست داره سرک بکشه. اصلا مانعش نمیشم. درسته که کار خودم چند برابر میشه ولی فکر میکنم ارزششو داره. ولی در کنار همه اینها هم ریحانه از تنها بودن خسته شده هم من که عادت به درس خوندن یا سر کار رفتن دارم پژمرده شدم. برای همین این تصمیمو گرفتم. توکلم به خداست. امیدوارم خودش همیشه و همه جا مراقب دخترم باشه چه جاهایی که من هستم چه جاهایی که مجبورم ازش جدا بشم.
اما فرشته نار من در آستانه 1 سالگی
روز جمعه مصادف با نیمه شعبان اولین سالگرد تولد ریحانه زندگی ماست. سالگرد روزی که به جرئت میگم بهترین روز زندگیم بود. دلم میخواد همه دنیا رو توی شادی این روز با خودم سهیم کنم. دختر قشنگم یک ساله که مامان و بابا لحظه به لحظه با غرور به تو نگاه کردن و روز به روز شاهد بزرگ شدن تو بودن. امیدوارم همه سالهای زندگیت همینطور پربار باشه و همیشه مسیر رشد و تعالی رو با سرعت طی کنی.
فعلا راجع به جشن گرفتن روز تولد دخترمون تصمیمی نگرفتیم. اولش می خواستیم چندتا از فامیلها رو دعوت کنیم بعدش گفتیم یه جشن کوچولوی سه نفره بگیریم. اینش خیلی فرق نمیکنه. چیزی که برای من مهمه اینه که آدمهایی رو شاید خیلی وقته دلیلی برای شاد بودن نداشتن، توی شادیمون سهیم کنیم. نمی دونم این کار عملی باشه یا نه ولی دوست دارم جشن تولد دخترمو توی یه جایی مثل یه خانه سالمندان برگزار کنم. تا لبخند شادی رو روی لبهایی ببینم که خزان زندگی طراوت رو از چهره هاشون برده. دوست دارم به جای اینکه برای دخترکم یه هدیه گرون قیمت بخرم که معلوم نیست به دردش بخوره یا نه اون چشمای معصوم و کوچولو رو با دادن یه اسباب بازی ساده خوشحال کنم و به جاش تعداد بیشتری هدیه برای بچه هایی بخرم که خیلی کم طعم دریافت هدیه رو چشیدن. بچه های شیرخوارگاه آمنه. خوبیش اینه که تولد دخترم مصادف شده با تولد امام زمان. کسی که ما معتقدیم یه روزی با اسب سفید رویاییش میاد و همه مظلومان جهان رو خوشحال میکنه. و این میلاد بزرگ میتونه بهترین بهونه این تقسیم شادی برای ما باشه. دعا کنید بتونم این کارها رو انجام بدم.