تبليغاتX
Lilypie Fourth Birthday tickers ریحانه زندگی ما

ریحانه زندگی ما

ریحانه (فاطمه)عسل مامان و بابا ؛ 16 مرداد به دنیا اومد.

سلام به همه دوستان عزیزم. مدتی درگیر اسباب کشی و جا به جایی بودیم و فرصت نمی کردم به اینجا سر بزنم. جدای از کارهای سنگین و وقت گیر اسباب کشی و خداحافظی با محله شلوغ و دوست داشتنیمون مشکلات عدیده ای با ریحانه داشتیم. چون خیلی سخت به خونه جدید انس گرفت. البته هنوز هم کاملا انس نگرفته و هرازگاهی فیلش یاد هندستون می کنه و میگه مامان بریم خونمونو از اون نی نی پس بگیریم بریم خونه قدیمی. تنها حسن این خونه برای ریحانه اینه که اینجا صاحب یه اتاق جداگانه شده و دیگه مثل خونه قبلی که با پارتیشن بندی براش یه اتاق کوچولو درست کرده بودیم و مجبور شدیم تختش رو جمع کنیم شب ها روی زمین نمی خوابه. تازه اتفاق جدیدتر یکه افتاده اینه که کار من هم از هفته پیش شروع شده و ریحانه خانم از روز سه شنبه رفته مهد کودک. خدا رو شکر فعلا که بهانه نمی گیره و به راحتی صبح ها میره. البته من قبل از این هم راجع به این مهد شنیده بودم که بچه هایی که هیچ جا نمی مونن اینجا رو دوست دارن ولی چون فقط از سه سال قبول می کنه پارسال نشد که اینجا بذارمش. همین چند روزی که رفته هی توی خونه راه میره میگه گود مایک(گود نایت) ٬گودمرنینگ. در کل فکر می کنم مهد خوبی باشه.

تازگی ها حرف زدنش که تقریبا کامل و درست شده داره می ره به سمت کاربرد کلمه های جدید و قیدها و... مثل متاسفانه. اما هنوز هم قرمز و زرد و زیر و رو رو برعکس می گه. نمی دونم چرا. احتمالا از اول اشتباه رفته توی ذهنش مثلا میگه مامان پتو رو بنداز زیرم!!!!

علاقه اش به گاز و غذا هم زدن و این طور کارهای خطرناک کم شده ولی همچنان دوست داره هویج رنده کنه یا با چاقو بیفته به جون سیب!

تمایلش به دیدن فیلم های بچگیش و هی عقب و جلو بردن فیلم پابرجاست.

خودش مسواک می کنه. ولی همچنان موقع خواب نیاز به پوشک داره.

شدیدا به عکاسی علاقمنده و کادر بندیش هم فوق العادست.

دائم دوست داره یه گوشی دستش باشه و مثلا با تلفن کارهاشو انجام بده و تازه یادداشت برداری هم می کنه.

وقتی سر حاله، حسابی مودب میشه و برای کوچکترین کاری که براش بکنی میگه "منون"(ممنون) و اول همه جمله هاش هم یه ببشید(ببخشید) میذاره. البته این حالت کلا زیاد پایدار نیست و امااااااااان از وقتی که سرحال نیست. انقدر نق می زنه که آدمو کلافه می کنه.

دشمن کتاب خوندن من و بابائیه و تا بشینیم سر کتاب هر کاری که داره یادش میفته. و جای بسی تعجبه که در مورد دایی حسین کاملا برعکسه و یکی از آرزوهای دخترم اینه که وقتی دایی درس میخونه بشینه یه گوشه توی اتاقش و اون هم به قول خودش مشخ(مشق) بنویسه. ولی چون بلند بلند مشق می نویسه دایی بهش اجازه نمی ده پیشش بشینه!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 8:39 PM  توسط مامانی  | 

این نی نی معصوم که انقدر آروم خوابیده همون محمدمهدیه که الان بعضی وقتها ریحانه منو میزنه. البته الانا که دیگه ۴سالشه باادب شده و این کار رو نمی کنه

اینم یه لب ورچیدن بامزه

اینم سبد گلی که برای خانم دکتر گیلانی بردم

اینم بازی با بابایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 10:57 AM  توسط مامانی  | 

امروز میخوام یه نظرخواهی انجام بدم. نتیجه این نظرخواهیم هرچی باشه برای خودمه. اصلا ربطی به هیچ جا و اداره و سازمانی نداره. اصلنم یه بحث سیاسی یا .... نیست. میخوام ببینم شما هم مثل من فکر می کنین یا من زیاد حساس شدم. لطفا بگین که چند نفر از شما مثل ما توی تصمیمتون دچار تزلزل شدین.

روز اولی که اخبار مربوط به قحطی زدگی مردم سومالی رو شنیدم٬ تصمیم گرفتم یه مبلغ درست و حسابی بهشون کمک کنیم. به همسرم هم گفتم اونم موافق بود. بعد نوبت یه مرجع بود که از طریق اون بتونیم این کار رو انجام بدیم. اول فکر کردیم اگر به یه کسی که حساب ارزی داره مراجعه کنیم می تونیم مستقیما پول رو به حساب یه ارگانی تو کشور سومالی برسونیم. ولی بعد که دیدیم چنین چیزی نیست تصمیم گرفتیم از طریق هلال احمر اقدام کنیم. بالاخره هلال احمر یا صلیب سرخ نهادهای بین المللی هستند که یکی از وظایفشون رسوندن کمک های مردمی در چنین شرایطیه و خیلی طبیعیه که هر کس بخواد کمکی بکنه از طریق اونها اقدام کنه. حالا چه مشکل داخل کشور باشه یا خارج از اون. یکی دو روز اول حس خوبی داشتیم و تصمیم داشتیم آخر هفته اقدام کنیم. ولی کم کم که روزها می گذشتند٬ دیدیم رنگ و بو و حال و هوای آگهی هایی که صرفا باید برای اطلاع رسانی باشه عوض شد. لحنشون داشن جگرسوز میشد. و با عرض معذرت تمام جملات به جای اطلاع رسانی حالت گدایی به خودش گرفت. چیزی که توی مملکت ما همیشه خیلی پررنگ بوده و هست.

کاری به این ندارم که مردم سومالی کلا مردم فقیری هستند و سومالی یک کشور آفریقائیه. اصلا فکر کنین یک کشور فرضی. یا نه اصلا همین شهر بم خودمون٬ بعد از اون زلزله فکر می کنین مردمش از اینکه به این نحو توی رسانه های کشورهای دیگه نشون داده بشن و برای درخواست کمک براشون گدایی بشه خوشحال می شدن؟

مسلما نه. البته کسی که در اثر یه حادثه همه چیزش و حتی اعضای خانواده اش رو هم از دست میده ممکنه خیلی حالا به این فکر نکنه که مردم دنیا راجع بهش چه فکری می کنن. ولی اون آدم همیشه توی این شرایط نمی مونه. بالاخره به زندگیش سر و سامون میده و از اون وضعیت خارج میشه. ولی با این کار اسم اون شهر همیشه با همون تصاویر توی ذهن مردم دنیا نقش می بنده. من نمی دونم شاید خیلی از کسانیکه دچار قحطی شدن اصلا به این مساله فکر هم نکنن ولی حتی اگر به واسطه این آگهی ها یک نفر هم عزت نفسش و کرامت انسانیش خدشه دار شه٬تلویزیون ما یا بهتر بگم ارگان های ما که سفارش ساخت چنین تیزرهایی رو میدن مسئولن.

از این مساله که بگذریم کی میخوایم از انجام دادن کارهای موازی دست بردایم نمی دونم! هلال احمر٬ کمیته امداد٬ بانک انصار و........

آهای مسئولین امر!!!!! فکر نمی کنین این توازی کاری و بعد هم رقابت در پخش تیزرهای هرچه سوزناکتر و شعاری تر نه تنها کمکی به بیشتر شدن همیاری مردم نمی کنه که این ذهنیت رو ایجاد می کنه که اگر قراره این پولها برای یه کار انسانی مصرف بشه پس این همه جزع و فزع و به دنبالش لکه دار کردن کرامت انسانی چرا؟

راستشو بخواین ما که عطای این کمک کردنو به لقائش بخشیدیم. البته علاوه بر دلایل بالا دقیقا از زمانی که کمیته امداد و بانک ها و ....وارد شدن این تصمیم رو گرفتیم. چون فکر کردیم ممکنه همونطور که همه مردم گرسنه کشور خودمون به واسطه وجود این همه صندوق صدقات و خیریه و جشن عاطفه و ....سیر شدن مردم سومالی هم تماما میلیونر بشن و دیگه ما رو تحویل نگیرن!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 10:1 AM  توسط مامانی  | 

سلام به همه دوستای خوبم. ببخشید که مدت طولانیه که نیومدم. راستش هم لپ تاپمون مشکل پیدا کرده بود. هم اینکه یخورده با ریحانه مشکل داشتم که اصلا دل و دماغ برام نمونده بود. البته مساله مهمی نبود ولی هنوزم حل نشده.

چند وقت پیش توی حموم متوجه یه برآمدگی توی کشاله رانش شدم. سریع بردمش پیش دکتر باستان زاده و اون همونطور که خودم هم حدس میزدم بعد از سونوگرافی تشخیص فتق کشاله ران داد. و گفت که ممکنه در اثر یبوست باشه. فعلا بهش یک سری داروهای ملین داده تا ببینیم با برطرف شدن یبوست فتق از بین میره یا نه. اگر حل نشه باید ببریمش پیش جراح.

حالا من موندم و مکافات خوروندن میوه و سبزی زیاد در طول روز و از اون بدتر خوروندن پارافین بهش بعد از غذا. خلاصه که کمی نگران و به هم ریخته ام. آخه چرا این مشکل درست وقتی باید به وجود بیاد که جواب گزینش من اومده و ممکنه همین روزا برگردم سرکار. می ترسم نتونم اونطور که لازمه بهش رسیدگی کنم.

بعد از این حرف ها از خودش و شیرین کاریاش بگم:

ریحانه خانم این روزها کاملا به من وابسته شده و حتی برای لحظه ای حاضر نیست جدا بشه. انواع روش ها از جمله مهد ساعتی٬ خانه اسباب بازی٬ جایزه و........ رو امتحان کردم جواب نداده.

خیلی بهتر از قبل نقاشی می کشه. تمام صفحه رو پر میکنه.

عاشق آهنگ و شلوغی و ورزش کردنه.

روزی جندبار تمام قابلمه ها رو از کابینت میاره بیرون و مثلا به قول خودش آشپزی می کنه. و من هم باید از شیر آشپزخونه بهش یه ظرف آب یدم وگرنه به طور کاملا مستقل از یخچال آب برمیداره.

عشقش اینه که بگه من بزرگ شدم میتونم به ماهی ها غذا بدم. اصلا تنها انگیزه ای که به خاطرش میخواد بزرگ بشه اینه که به ماهی ها غذا یده یا وقتی میره دستشویی خودش رو بشوره.

عاشق آب بازی از هر نوعشه. مثل ظرف شستن٬ میوه شستن٬ حموم رفتن و....

مثل گذشته دائم تلفن دستشه. و همیشه هم داره با آقای مهندس یا خانم دکتر صحبت میکنه و حین صحبت کردن هم یادداشت برمیداره.

شدیدا تمایل داره خانم دکتر بشه و به قول خودش ما رو خوب کنه. فشارمونو می گیره٬ انسمان می کنه٬ صدای قلبمونو گوش میده و..... این کار رو بیشتر ازهمه با بابامنصور انجام میده. چون اون بنده خدا اروم میخوابه تا این وروجک هر کار میخواد بکنه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 11:34 AM  توسط مامانی  | 

دیروز برای اولین بار من و ریحانه رفتیم استخر. اولش گشتیم دنبال یه نفر همراه که با هم بریم و وقتی که کسی پیدا نشد. از این رو خودمون دو نفری راهی شدیم. که البته مقادیر هنگفتی از جیب مبارک بسلفیدیم. اول از همه صبح رفتیم تا برای شناگر کوچولو مایو بخریم که البته زیاد هزینه بر نداشت سه هزار تومان. یه مایو قرمز کوچولو بایه دامن فسقلی چین چینی وقتی پوشید مثل یه پری دریایی شد. سانس استخر از ساعت ۱ تا ۵ بود که ما حدود ساعت یک و نیم رسیدیم. اول از همه ۱۶هزار تومان ورودی دادیم یعنی برای ریحانه هم ورودی کامل گرفتن. یه کلاه لاستیکی مثلا خارجی با برند اسپید براش خریدم ۷۰۰۰ تومن. بعد هم که رفتیم تو٬ یه حوضچه کوچیک برای بچه ها در نظر گرفته شده بود که چون اون موقع ریحانه تنها بود حاضر نشد اونجا بمونه و اومد توی استخر بزرگا و چون پاش به زمین نمی رسید مجبور شدم برم براش یه جفت بازوبند بادی بخرم اونهم ۷۰۰۰ تومان. وقتی بازوبندها رو بست و وارد آب شد٬ اولش یکم و فقط یکم می ترسید ولی چند لحظه بیشتر طول نکشید وقتی دید که روی آب شناور میمونه همش می گفت مامان ولم کن. منو نگیر. مثل یه ماهی کوچولو پا میزد و جلو میرفت. کلی کیف کرده بود. در حالی که مربی استخر دائم تذکر می داد که ازش دور نشم و مراقبش باشم ولش خودش همش می گفت: مامان تو برو اون برا. پیش من نباش بعد از چند دقیقه اعتماد به نفسش زد بالا و گفت: مامانی! اینا رو از دستم باز کن. حالا من هرچی می گفتم که مامان جون اگر اینا نباشه میری زیر آب٬ آب میره تو دماغت٬ فایده نداشت. تا آخرشم توجیه نشد که اون بازوبندها برای چیه. حالا آخرش براتون می گم چرا؟

خلاصه حسابی شنا کرد. اصلا خسته نمی شد. دوبار به زور برای دستشویی رفتن از آب آوردمش بیرون. منم وقتی دیدم بچم انقدر علاقه و استعداد داره تصمیم گرفتم بهش آموزش بدم گفتم: مامانی بخواب روی آب. برگشت چپ چپ نگاهم کرد و گفت: مامان! چی وقت خوابه؟ شنا کن

بعد از چهار ساعت شنا کردن به زور و با گریه زاری از آب آوردمش بیرون. بازوبندهاشو باز کردم و داشتم بادشونو خالی می کردم که یکدفعه دیدم ریحانه نیست برگشتم دیدم نشسته لب استخر و دوباره میره توی آب اونهم بدون بازوبند و توی قسمت سه متری آب 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 9:9 PM  توسط مامانی  | 

چند روز پیش وقتی ریحانه کوچولو از حیاط اومد بالا سر و صورتش خاکی بود. ازش پرسیدم چرا اینطوری شدی؟ گفت: مهدی(همون نوه همسایه پایینی که قبلا وصفش رو گفته بودم) خاک ریخته روی سرم. یعد از چند لحظه هم برای خودشیرینی و اینکه ناراحتی منو تموم کنه گفت: مامان اون نی نیه خیلی بیشوره(بی شعوره) من که دهنم باز مونده بود شروع کردم به وای وای کردن و سرزنش و نصیحت و خلاصه توی سر و صورتم می زدم که ای وااااااااای مامانی این حرف های بد چیه تو میزنی آخه؟!!!  ریحانه همینطوری که زل زده بود توی صورت من گفت: خب مامانی چی بگم آخه منو اذیت می کنه؟ منم یه چند لحظه فکر کردم و دیدم منطقیه. گشتم دنبال یه کلمه جدید که هم مفهومو برسونه هم زیاد بد نباشه گفتم: خب مامانی بگو اون نی نی بی تربیته!

اون ماجرا تموم شد. فرداش رفته بودیم خونه مامانم اینا. ظهر بعد از نهار همینطوری که نشسته بودیم یکدفعه ریحانه زل زد به مامانم و بی مقدمه گفت: بی تربیت!!!!!!!!!

مامانم جا خورد و چیزی نگفت. فقط همینطوری نگاهش کرد. ریحانه که متوجه تعجب مامانم شده بود گفت: بی تربیت که کار بد نیست. مامانم گفته.

شما اگر جای من بودین چی کار می کردین؟ 

این گذشت تا چند وقت بعد وقتی توی قطار از مشهد بر می گشتیم ریحانه به مادرجون یعنی مادر شوهرم گفت: تو چیگد مث الاغیاین دفعه دیگه هممون حسابی سرخ و سفید شدیم و آخ و واخ کردیم.ریحانه این بار هم مثل دفعه قبل خیلی خونسرد گفت: الاغ که کار بد نیست. گفتم: چرا مامان خیلی حرف بدیه. گفتش: اگه کار بده چرا توی کتاب حسنی من نوشته الاغ؟ منظورش همون کره الاغ کدخدای معروف بود که به حسنی سواری نداد.بازهم کم آورده بودم نمی دونستم چی بگم. فقط گفتم: مامانی ولی الاغ حرف بدیه. اون قصه است. نباید به کسی بگی.

یکی دو روز بعد توی تلویزیون داشت یه خرس نشون می داد. ریحانه پرسید: مامان! خرس ها چطوری راه میرن؟ منم که سرم گرم کارم بود به کوتاه ترین جواب اکتفا کردم و گفتم : مثل الاغها با دست و پا راه میرن. ایندفعه چشم های ریحانه گرد شده بود و همونطور رو کرد بهم و گفت: مامان! الاغ حرف بدیه نبایدبگی؟ 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 1:45 PM  توسط مامانی  |